آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نگاهى به ديوان ملك الشعراى بهار - بابايى رضا
نگاهى به ديوان ملك الشعراى بهار
بابايى رضا
ديوان اشعار شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا), ٢ج, به كوشش چهرزاد بهار. ويرايش دوم با افزوده ها و حروف نگارى جديد, انتشارات توس, ٧٥٠«٦٣٠ صفحه وزيرى.
محمدتقى بهار, معروف به ملك الشعرا (١٢٦٦ـ١٣٣٠ش) پسر ميرزا محمدكاظم صبورى, ملك الشعراى آستان قدس رضوى است. وى روز پنجشنبه ١٢ ربيع الاول در شهر مشهد ديده به جهان گشود. پدرش را در سال ١٣٢٢ش از دست داد و بهار كه هنوز در هيجدهمين بهار زندگى خود بود, بر جاى پدر نشست, و به سمت ملك الشعرايى آستان قدس رضوى منصوب شد. او اصول و كليات ادبيات را نزد پدر آموخت و پس از مرگ پدر, تحصيلات ادبى را در محضر شيخ عبدالجواد اديب نيشابورى و ديگر فضلاى خراسان پى گرفت. همچنين از افادات سيد على خان درگزى كه مردى اديب و شعرشناس بود, بهره گرفت و اصول كامل ادبيات را در مدرسه نوّاب مشهد آموخت. پدر وى بسيار دوست مى داشت كه فرزند پى تجارت را گيرد و بازرگانى سرشناس شود; اما فرزند همچون پدر, شاعرى را پيشه خود كرد. تخلصش را از نصرالله بهار شروانى كه دوست پدرش بود و مدتى در خانه آنان اقامت داشت, برگرفت.
بهار از چهارده سالگى به همراه پدر, در انجمن هاى آزاديخواهان حاضر مى شد و به مشروطه و آزادى عشق مى ورزيد. ٢٠ساله بود كه به جمع مشروطه خواهان خراسان پيوست. به انجمن سعادت كه تشكيلات سياسى بود, وارد شد. نخستين اشعار ملّى خود را در روزنامه خراسان كه مخفى منتشر مى شد, چاپ كرد. در سال ١٣٢٨ق, روزنامه (نوبهار) را به امتياز و مسئوليت خود منتشر كرد. در سال ١٣٣٢ق از سوى مردم سرخس, كلات و درگز به مجلس شوراى ملّى رفت. در مجلس چهارم او و مدرس در صف اكثريت بودند; ولى اين اكثريت در مجلس پنجم به اقليت تبديل شد. پس از توقيف نوبهار, روزنامه (آزاد) را منتشر كرد. در سال ١٣٣٤ق انجمن دانشكده را تأسيس كرد و از اين راه بسيارى از شعرا و نويسندگان را گرد خود آورد. وى پس از كودتاى ١٢٩٩ش, سه ماه در شميران تحت نظر بود. از سال ١٣٠٠ش تا ١٣٠٥ش براى فراگرفتن زبان پهلوى در محضر هرتسلفد آلمانى حاضر مى شد. در تمام دوران حكومت رضاخان, صلاحيتش براى ورود به مجلس رد مى شد و هماره در حبس و تبعيد به سر مى برد. پس از شهريور ١٣٢٠, در مجلس پانزدهم به نمايندگى از سوى مردم تهران برگزيده شد و در كابينه قوام (١٣٢٤ش) عهده دار وزارت فرهنگ بود. در همان سال رياست نخستين كنگره نويسندگان ايران را به عهده گرفت. در سال ١٣٢٩ش آخرين اثر خود, يعنى قصيده (جغد جنگ) را سرود و در بهار ١٣٣٠ (اول ارديبهشت) خزان عمرش سررسيد.
بهار, از هوش و حافظه سرشارى بهره مند بود و يكى از بزرگ ترين شاعران اين مرز و بوم محسوب مى شود. آثار بهار شهرت بسيارى دارند, با وجود اين ذكر آن ها خالى از فايده نيست:
١. ديوان (دو جلد)
٢. بهار و ادب فارسى (مجموعه مقالات بهار) (دو جلد)
٣. سبك شناسى (سه جلد)
٤. احزاب سياسى (دو جلد)
٥. تصحيح تاريخ بلعمى
٦. تصحيح تاريخ سيستان
٧. تصحيح مجمل التواريخ والقصص.١
پس از چاپ ديوان مرحوم بهار به همت فرزندش مهرداد بهار و نشر آن از سوى انتشارات اميركبير, اينك انتشارات توس ديوان ملك الشعراى عصر ما را, با تصحيح جديد, افزوده ها و هيأتى چشم نواز راهى بازار كرده است. آنچه در پى مى آيد گزارشى مجمل از اين چاپ و محتواى آن است.
در جلد نخست, پس از يادداشت ناشر و ويراستار, به ترتيب قصايد, قطعات, ترجيع بندها, تركيب بندها, مسمط ها, مخمس ها و چهارپاره ها آمده است. مثنويات, غزليات, قطعات, رباعيات, دوبيتى ها, مطايبات, اشعار به لهجه مشهدى و تصنيف ها در جلد دوم جاى گرفته است.
ناشر در يادداشت خود, از علل تأخير چاپ جديد ديوان بهار سخن مى گويد و اين كه مهم ترين و نخستين دليل اين ديركرد, در سياسى كارى حاكم بر اداره چاپ و نشر كتاب در ايران است. سپس مى افزايد كه در اين مدت, كار تكميل و ويرايش مجدد ديوان به تدريج پيش رفت; كاستى ها برطرف, و يافته هاى جديد به چاپ پيشين منضم شد و اعراب گذارى واژه هاى دشوار و حروف چينى علمى متن به كمال نسبى دست يافت. در همين يادداشت, نويسنده از ناشرانِ سودجويى سخن مى گويد كه ديوان بهار را ـ در مدت زمانِ ميان چاپ اول و چاپ حاضر, عجولانه و فرصت طلبانه با حروف چينى جديد و اغلاط فراوان به چاپ سپرده اند.
به دعوى ناشر, ديوان حاضر, كامل ترين و منقّح ترين و كم غلط ترين ديوانى است كه تاكنون از بهار نشر يافته است.
گويا در آخرين لحظات كه ديوان بهار براى چاپ آماده مى شده است, يادداشت هايى از استاد محمدرضا شفيعى كدكنى به دست ناشر مى رسد كه اعمال مى شود.
ويراستار اين اثر, جناب آقاى بهمن حميدى در يادداشت خود اجمالى از ويژگى هاى چاپ حاضر را برمى شمارد.٢ وى هفت ويژگى براى اين چاپ نام مى برد كه بدين قرارند:
١. در مجلّد اول, ٤٣ قصيده منتشر ناشده, آمده است كه دست نوشته هاى آن را خانم چهرزاد بهار در اختيار ناشر گذاشته اند.
٢. مطايبات, تفنّن هاى ادبى و هجويات بهار كه در هر دو نسخه اميركبير و توس, اغلب مخدوفند, به مجلد دوم افزوده شده است; با اين تمهيد كه جاى برخى از كلمات يا بخشى از آن ها, نقطه چين شده است.
٣. در بخش تصنيف ها (مجلد دوم) پاره اى از آن ها براى اولين بار چاپ مى شوند.
٤. حروف چينى ديوان در اين چاپ, روشمند و علمى است; به طورى كه خوانندگان هنگام خواندن تركيبات يا مفردات, دشوارى خاصى ندارند.
٥. اغلاط فاحشى كه در چاپ هاى پيشين بوده است, اصلاحِ تطبيقى يا قياسى شده است.
٦. نظام نشانه گذارى و اعراب چينى ديوان تا جايى كه مقدور بوده, تقويت و معتدل شده است.
٧. بر پانوشت هاى توضيحى كمابيش افزوده اند.٣
پس از اين دو يادداشت, فهرست مطالب مجلّد اول مى آيد كه اين مجلّد را به پنج بخش تفكيك كرده است; بدين قرار:
١. ديباچه;
٢. دوره اقامت در خراسان;
٣. دوره اول اقامت در تهران;
٤. دوره دوم اقامت در تهران;
٥. دوره سوم اقامت در تهران.
در ديباچه شرح حال مختصرى از زندگى, انديشه ها, مبارزاتِ سياسى و فعاليت هاى فرهنگى بهار به قلم خود وى و ديگران آمده است. مطالعه اين ديباچه, سيماى روشنى از شخصيت بهار به دست خواننده مى دهد و شأنِ سرودنِ بسيارى از قصايد و ديگر اشعار بهار را آشكار مى كند. اين ديباچه كه به قلم خانم چهرزاد بهار, دختر مرحوم ملك الشعرا تحرير شده است, حاوى نكات بديع, خواندنى و لازمى است كه مشكل بتوان در غير آن, يافت. نويسنده ديباچه پس از اشارات كوتاه و گويا به برخى از سوانح زندگى پدر و نقل جزئياتى از زندگى شاعر بزرگ معاصر, مى افزايد:
(بهار در شاعرى, به قصيده سرايى, آن هم به سبك خراسانى تمايل خاصى داشته است; هرچند كه او در هر زمينه اى ذوق ورزى كرده است. مثنوى هاى او بسيار قوى و زيبا و ماندنى اند. در غزل و رباعيات نيز دستى داشته است. تصنيف هاى ملّى و ميهنى او هنوز شنيدنى است. تصنيف معروفِ مرغ سحر او جاودانه و ورد زبان ها است… ملك الشعراى بهار در نثر هم دستى داشت. انقلاب مشروطه, تحول بزرگى در نثر فارسى ايجاد كرده است و نثر بهار نيز متأثر از آن بوده است.٤)
سپس از زبان بهار مى آورد:
(من در نثر كلاسيك هم مانند شعر, ابتدا سبك تاريخ بيهقى را انتخاب كرده بودم; اما علل سياسى و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد كه سبك نثرنويسى من از نو به طرزى تازه آغاز شد و يك باره از مراجعه به سبك قديم منصرف گردم.) (همان, به نقل از مقدمه ديوان بهار, به تصحيح مهرداد بهار, چاپ پنجم)
آنچه جاى آن در اين مقدمه, بسيار خالى مى نُمايد, شرح و بيان مقام ادبى بهار در ميان شاعران و نويسندگان كهن و معاصر است. هرچند كمابيش به اين موضوع اشاراتى رفته است, ولى به شرح ـ حتى اجمالاً ـ بازگو نشده است. از اين رو هنوز مقدمه مرحوم مهرداد بهار در چاپ اميركبير, همچنان مى تواند مرجع محققان و ادب پژوهان باشد. پس از ديباچه, بخش اول مجلّد نخست مى آيد كه شامل ذوق ورزى هاى بهار بين سال هاى ١٢٨٢ تا ١٢٩٢ خورشيدى است. نخستين قصيده اين بخش, چكامه اى است كه بهار در ١٨سالگى در رثاى پدر سرود و در آن ماده تاريخ درگذشت پدر (١٢٨٢ش) را آورده است. همين جا يادآور مى شويم كه مصحح محترم كتاب و يا ويراستار اثر, در ابتداى هر شعر, شرح مختصرى از شأن نزول آن را گفته است و در پانوشت, برخى از كلمات دشوار, معنايابى شده است. اين توضيحات, به ويژه آنچه در ابتداى هر شعر آمده است, بسيار مفيد و براى خواننده محقق, مغتنم است. از اين توضيحات چنين برمى آيد كه تقريباً همه سروده هاى بهار, مناسبتى عينى يا ذهنى داشته است و او هر حادثه مهم يا تقريباً مهم را به قلم ذوق و قريحه خود در جريده روزگار ثبت كرده است; از ترميم ضريح آستان قدس رضوى گرفته تا شكواييه به رئيس زندان شهربانى تهران.
بخش اول قصايد بهار كه مربوط به سال هاى اقامت او در خراسان است, بيش تر در مدح و منقبت ائمه اطهار(ع) و يا مدح و ثناى حاكمان است; و البته مدح ثامن الائمه, حضرت على بن موسى الرضا(ع) جاى ويژه و بسامد فراوانى دارد. در همين بخش كمابيش شاهد قصايد سياسى بهار نيز هستيم. بهارِ جوان از همان سال هايى كه بهارِ جوانى گلشن طبعش را خرم كرده است, نشان مى دهد كه مرد سياست و نگران اوضاع كشور خويش است. به همين روى پاره اى از نخستين سروده هاى او مربوط به امورى مانند (توشيح قانون اساسى) و يا (فقر و غنا) است.
گردآورندگان اين مجموعه, ملاحظات سياسى و گرايش هاى فكرى خود را در جمع و تدوين ديوان بهار, به يك سو نهاده اند و گاه قصايد و تغزلاتى را از ملك الشعرا در ديوان او گنجانده اند كه به خوبى حاكى از بى طرفى آنان در گردآورى اشعار بهار است. از اين رو گاه مجبور به توضيحى درباره قصيده يا غزلى شده اند. آنان به دليل نامقبول بودن برخى از مواضع سياسى آن روز بهار, در طليعه برخى از قصايد او توضيح داده اند كه مثلاً (ما اين قصيده را از نظر ثبت ديدگاه هاى حاكم بر آن عصر در اين كتاب مى آوريم.) (ص٣٣٢, وقايع گيلان) اين بهترين شيوه در جمع آورى پراكنده هاى بزرگى از بزرگان است. بدين ترتيب خواننده اطمينان مى يابد كه دست سانسورهاى پيدا و پنهان, خواسته و ناخواسته, اثر شاعرى را چند پاره نكرده است, و به رغم نامقبول و نامطلوب بودن برخى از گفته ها و سروده ها, همگى در يك مجموعه, جمع اند. بدين روى در همين بخش (دوره اقامت در خراسان) همه قصايدى كه بهار جوان در مدح محمدعلى شاه و امثال او گفته است, گرد آمده است.
بخش دوم مجلّد نخست ديوان, مربوط به سال هاى ١٢٩٣ تا ١٢٩٩ شمسى است. بهار در اين سال, ميان سالى را تجربه مى كند و از شعر او نيز پيداست كه نگاه خود را از دربار و درباريان به مردم معطوف كرده است.
بخش دوم (دوره اول اقامت در تهران) با تغزّلى به نام (آواز خدا) آغاز مى شود كه در هجو حكومت عثمانى و نگرانى از آغاز جنگ جهانى اول است.
اى خلق خداى, آواز كنيد
كاواز عموم, آواز خدا است
اين كشور كيست در دست عدو
اين كشور ماست اين كشور ماست٥
در همين بخش اشعار بسيارى درباره مجلس شوراى ملى, فتح ورشو, وقايع گيلان و انقلاب روسيه و… آمده است. در همين بخش, نخستين سروده هاى انتقادى بهار از دولت و دولتيان را مى بينيم و مثلاً خطاب به مشارالسلطنه, پيشكار ناصرالدين ميرزا حاكم خراسان مى خوانيم:
ظاهراً مأيوسى از آينده اين مملكت
يأس و راحت هم ركاب است اى مشار السّلطنه
وه چه خوش گفت آن كه گفت اليأسُ إحدى الراحتين
اين سخن چون آفتاب است اى مشارالسلطنه
اندرين كشور كه خادم را ز خائن فرق نيست
رشوه نگرفتن عذاب است اى مشارالسلطنه٦
بخش سوم مجلّد اول (دوره دوم اقامت در تهران) سروده هاى شاعر را از سال ١٢٩٩ تا ١٣٢٠ش در بر مى گيرد. قصيده اول را در زندانِ كودتاچيان سروده است و دومين درباره هرج و مرج در پايتخت است. قصايد دماونديه بهار در همين بخش جاى گرفته و در طليعه آن مى خوانيم: (شادروان بهار در يادداشت هاى خود راجع به اين قصيده چنين مى نويسد: در سال ١٣٠١ش گفته شد. در اين سال به تحريك بيگانگان, هرج و مرج قلمى و اجتماعى و هتّاكى ها در مطبوعات و آزار وطن خواهان و سستى كار دولت مركزى بروز كرده بود. اين قصيده در زير تأثير آن معانى در تهران گفته شد و پايتخت هدف شاعر قرار گرفته است.)٧
برخى از ابيات اين قصيده معروف بدين قرار است:
اى ديو سپيد پاى در بند
اى گنبد گيتى اى دماوند
از سيم به سر, يكى كله خُود
زاهن به ميان يكى كمربند
تا چشم بشر نبيندت روى
بنهفته به ابر چهرِ دلبند…
بركَن ز بُن اين بنا كه بايد
از ريشه بناى ظلم بركند
زين بى خردانِ سفله, بستان
داد دلِ مردم خرمند
پاره اى از انديشه هاى اصلاحى بهار را مى توان در لابه لاى مضامين اشعار اين بخش يافت; مانند آن جا كه مردم را به مدارا با يكديگر دعوت مى كند, تاجگذارى رضاخان را به تمسخر مى گيرد و يا آن جا كه مردم را از نوعى عزاداريِ خرافى و افراطى نهى مى كند و مى گويد:
خودكشى باشد قمه بر سر زدن, آن تيغ تيز
بر سر دشمن زنيد و خويش را احيا كنيد
يكى از تركيب بندهاى اين اشعار, چنين است:
چون كه ننهاديد بر قانون و بر خويش احترام
مستبدين از شما يك يك كشيدند انتقام
از همين بيت و ابيات بسيارى ديگر آشكار مى شود كه بهار نيز از قانون گريزى مردمان و حاكمان در رنج بود و علاج بيمارى هاى اجتماعى ايران زمين را در همان احترام نهادن به قانون و قانونگرايى مى داند.
قصيده (يكى هست و دو تا نيست) كه در توحيد و اوصاف الهى است, در همين بخش آمده است:
توحيد بيندوز كه با ديده تحقيق
چون درنگرى, عشق هم از حُسن جدا نيست٨
سروده هاى بهار, بين سال هاى ١٣٢٠ تا ١٣٣٠ش (پايان عمر شاعر) در بخش چهارم جلد نخست (دوره سوم اقامت در تهران) آمده است. قصيده نخست, تحت عنوان (حب الوطن) پندهاى شاعر است به شاه جوانى كه پس از شهريور ٢٠ بر ايران حكومت يافت. همچنين تا پايان اين بخش, سروده هاى بهار در موضوعات سياسى, ادبى و عاشقانه ادامه پيدا مى كند و آخرين آن ها به نام (جغد جنگ) درباره زيان هاى جنگ و منافع صلح است:
بهار طبع من شكفته شد, چو من
مديح صلح گفتم و ثناى او
بر اين چكامه آفرين كند كسى
كه پارسى شناسد و بهاى او
بدين ترتيب جلد نخست ديوان بهار به پايان مى رسد و فهرست قصايد, قطعات, تركيب بندها و… به ترتيب حروف اول و آخر هر مصراع, به اضافه نمايه پايان بخش كتاب است.
مجلّد دوم, ديگر اشعار بهار (مثنويات, غزليات, رباعيات, دوبيتى ها, مطايبات و…) را در بر مى گيرد. آنچه به عنوان (مقدمه) در اين جلد, كتاب را آراسته است, مقاله اى به نام (قلب شاعر) به قلم مرحوم ملك الشعراى بهار است. ويراستار محترم اين نمونه از نثر بهار را معرّفِ روحيات و شخصيت نويسنده, انگاشته است و مطالعه آن را براى آشنايى بيش تر با بهار, لازم مى شمارد. برجسته ترين ويژگى اين نمونه از نثر بهار, سادگى و روانى آن است. همان سطرهاى نخست متن, به خوبى نشان مى دهد كه شادروان بهار, چه اندازه به ساده نويسى و قلم صميمى علاقه داشته است:
(چه خوب بود من داراى قلبى سخت و سنگين بودم كه از ديدن و احساس ناملايمات روزمرّه به ناله هاى قلبى دچار نمى شدم! نمى دانم قلب من, قلب يك كودك است, يا قلب اطفال يا قلب يك شاعر… گمان مى كنم همه قلب ها در بدو خلقت يكسان ساخته مى شوند; از اين راه دلِ اطفال همه به هم شبيه است. بعد به تدريج دل ها تفاوت و تغيير مى كنند, بزرگ مى شوند, بر ضخامت و سختى خود مى افزايند. ديگر كم باور كرده, كم دوست داشته و كم راست مى گويند; از انتقام لذت مى برند و…)٩
بهار در اين نوشته ـ كه آن را با (شاعر گمنام) امضا كرده است ـ بخش مهمى از احساسات شخصى خود را نسبت به محيط, اطرافيان, خانواده, پدر, شغل و انسان هاى پيرامونش به قلم آورده است. به عقيده نگارنده اين نوشته از نمونه هاى نخستينِ ساده نويسى در عصر حاضر است و همين كافى است كه بهار را در شمار رهبران قلم در دوره ما درآورد. پايان اين نامه جانسوز, چنين است:
(اگر روسو, بعد از مرگش كتاب اعترافات خود را به دست مردم سپرد, شاعر گمنام براى اين كه قلب خود را راحت كند, در حيات خود جرايم و خطاياى خودش را كه در اين محيط مرتكب شده است, بر اين محيط عرضه مى دارد, و فقط از مظالم قلب خود اشك مى ريزد.) (شاعر گمنام.)١٠
سپس مثنويات بهار آغاز مى شود. ويراستار فاضل, مثنويات بهار را به لحاظ وزن هفت قسمت كرده و هريك را با توضيحات آورده است. پاره اى از اين مثنويات بدين قرارند: كارنامه زندان, در خلقت جهان, در مذمّت مخدّرات و مسكرات, در مذمّت ظلم, اندرز به شاه, به ياد آذربايجان, ساقى نامه و صدها موضوع ديگر. از دل انگيزترين مثنوى هاى بهار, سروده او درباره ميرزاده عشقى است كه با اين ابيات به پايان مى رسد:
گلِ عاشقى بود و عشقيش نام
به عشق وطن خاك شد, والسلام
نمو كرد و بشكفت و خنديد و رفت
چو گل, صبحى از زندگى ديد و رفت١١
پس از مثنويات, غزل هاى بهار ديوان را مى آرايد. توضيح گردآورنده ديوان در ابتداى غزليات, خواندنى است:
(بهار از هنگامى كه به پايتخت آمد و به گود سياست افتاد, طبعش از غزل سرايى سرباز زد و به ندرت غزل مى سراييد. جز چند غزلِ وطنى و سياسى و غزل هايى كه در مقدمه تصنيف ها با آهنگ هاى موسيقى خوانده مى شد, غزليات بهار اكثر, در دوران جوانى, در خراسان سروده شده است.)١٢
سپس معدودى از غزل هاى بهار, پى در پى مى آيد. خالى از لطف نيست اگر غزلى از بهار را با هم بخوانيم:
خيزيد و به پاى خم, مستانه سراندازيد
و آن راز نهانى را از پرده براندازيد
اين طرحِ كج گيتى, شايان تماشا نيست
شايان تماشا را طرحِ دگر اندازيد
ذوق بشريّت را اين عشق كهن گم كرد
عشقى نو و فكرى نو اندر بشر اندازيد
تا عشق دگرگونى پيدا شود اندر دل
آن زلف چليپا را در يك دگر اندازيد
تا يار كه را خواهد, تا عشق كه را شايد
خود را و حريفان را اندر خطر اندازيد
تا عامه شود بيدار, تا خاصه شود هشيار
اسرار حقيقت را در رهگذر اندازيد
تا حق طلبان گردند از در به درى آزاد
شيخانِ ريايى را از در, به در اندازيد
اين محنت بى دردى, دردى دگر است آرى
گر دست دهد خود را در درد سر اندازيد
گر عقل زند لافى, دشنام دهيد او را
وان جا كه جنون آيد, پيشش سپر اندازيد
يك شعله برافروزيد, از آه دل سوزان
وانگه چو بهار آتش در خشك و تر اندازيد١٣
توضيحات پاورقى درباره برخى از غزل ها, بسيار مغتنم و براى فهم ابيات, راهگشا است. مثلاً اين كه موضوع غزل٧٧, مخالفت با اعطاى امتياز نفت به بيگانگان است; شأن نزول غزل٨٠, توقيف روزنامه نوبهار است; مناسبت غزل٩٢, استخدام يكى از مستشاران آمريكايى است و….
ملك الشعرا در اكثر غزليات خود, سمت و سويى سياسى و مشى آزادى طلبانه خويش را به خوبى آشكار مى كند و از غزل كه جاى تغزّل و سخنانِ عاشقانه است, ابزارى براى ابراز عقايد سياسى خود مى سازد. مثلاً در غزلى به مطلعِ
ميان ابرو و چشم تو گير و دارى بود
من اين ميانه شدم كشته, اين چه كارى بود
سخت بر تمدنِ بى بنيان و خالى از معنويت امروزينِ بشرى مى تازد و مى گويد:
تمدّن آتشى افروخت در جهان كه بسوخت
ز عهد مهر و وفا هرچه يادگارى بود
بناى اين مدنيّت به باد مى دادم
اگر به دست من از چرخ اختيارى بود١٤
ولى شايد مشهورترين غزل بهار, همان است كه هر از گاه زمزمه عاشقان و محبوسان است:
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغى و دلم شاد كنيد
فصل گل مى گذرد, هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغى و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اى مرغان
چون تماشاى گل و لاله و شمشاد كنيد
هركه دارد ز شما مرغ اسيرى به قفس
برده در باغ و به ياد مَنَش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك
فكر ويران شدنِ خانه صياد كنيد
بيستون بر سر راه است, مباد از شيرين
خبرى گفته و غمگين دلِ فرهاد كنيد
جور و بيداد كند, عمر جوانان كوتاه
اى بزرگان وطن, بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانه مورى ويران
خانه خويش مُحال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار
شكر آزادى و آن گنج خدا داد كنيد١٥
اين غزل را بهار در سال ١٣١٢ش در زندان شهربانى سرود)
منتخب قطعات بهار, به ترتيب حروف آخر ابيات, بخش بعدى جلد دوم كتاب است. موضوعات اين قطعات, بسيار متنوع و درگير با مسائل آن روزگار است. در همين قسمت پاره اى از قطعات بهار كه در ماده تاريخ اماكن و فوت معاريف است, آمده است; از جمله ماده تاريخ فوت ايرج ميرزا, پدر, سيد محمد طباطبايى, هنرستان دخترانه زردتشيان, فوت حاج حبيب الله امين التجار, تاريخ موزه و….
پس از آن, رباعيات بهار مى آيد كه البته گزيده و دست چين است. موضوع اكثر اين رباعيات نيز سياسى و شخصى است. رباعى زير خطاب به شاه جوان پهلوى (محمدرضا) است:
اى شاه! وطن رفت و وطن خواه نماند
سيم و زر و ساز و برگ و تنخواه نماند
ز آه دل ما شها! حذر كن, هرچند
در ملك ز جور پدرت, آه نماند
مطايبات و تفنّن هاى ادبى كه پس از رباعيات آمده است, بسيار خواندنى و حاكى از روحيه و نگاه تيز بهار به مسائل پيرامونى است. از جمله كسانى كه در اين بخش, هجو شده اند, احمد كسروى, شيخ على دشتى, موسولينى (ديكتاتور ايتاليا, محمد ولى خان سپهسالار تنكابنى, عارف قزوينى, تيمورتاش, چند تن از شعراى معاصر و رضاشاه است. البته برخى از اين هجوها,دوستانه و از سر مطايبت و مزاح است. از چند قطعه در هجو كسروى, يكى اين است:
اى تازى! تركِ معنوى از چه شدى؟
وى تركِ محقق, نبوى از چه شدى؟
ور بودى ترك و بعد سيّد گشتى,
اى سيد ترك, كسروى از چه شد١٦
سپس ٢٦ ترانه و تصنيف از بهار, پايان مجلد دوم را مى آرايد كه نام ترانه ها, آهنگ ساز, دستگاه و خواننده آن ها در يك جدول آمده است. مشهورترين اين تصنيف ها, (مرغ سحر), (بهار دلكش) و (زمن نگارم)است كه آهنگ آن ها را درويش خان ساخته.
آخرين بخش از سروده هاى بهار در مجلّد دوم, اشعار او به لهجه محلّى است. بهار در اين قطعه ها طبع خود را در موضوع شعر كودك نيز آزموده و به حق از عهده برآمده است. پس از نمايه ها و پيش از عكس هايى از بهار و خانواده او, خاطره اى از بهار به دست خط خودش آمده است كه بسيار خواندنى و لطيف است. اين خاطره مربوط به خوابى مى شود كه وى در شب جمعه ١٧ آذرماه ١٣١١ش ديده است. خواب درباره ملاقاتى روحانى با سنايى شاعر بزرگ خراسانى است. بهار اين خاطره را به قلم آورده و سپس تصويرى از سنايى را ـ آن گونه كه در خواب ديده ـ رسم كرده است. نقاشى ديگرى كه از بهار در همين صفحات آمده است, تصويرى از شاه آشور و برگى از خط او درباره تصوير مربوط است.
آخرين صفحات كتاب, حاوى عكس هاى گويايى از ادوار مختلف زندگى بهار و چند عكس از مراسم تشييع جنازه او است.
در پايان اين مقال, جا دارد عباراتى از يادداشت كوتاه ناشر را كه در پشت جلد از مجلد دوم نقش بسته, بياوريم:
(استاد محمدتقى بهار را كه ملك الشعرا نام گرفت, دكتر شفيعى كدكنى ـ شاعر و پژوهشگر روزگار ما ـ پس از فردوسى, دومين شاعر ملّى ايران مى خواند و اين به راستى اداى دينى است در حق شاعر پرمايه و كم نظيرى چون بهار. بهار در سرودنِ گونه هاى مختلف شعر سنتى ايران ـ اعم از قصيده و غزل و مثنوى و مسمط و قطعه و رباعى و دوبيتى ـ بهره گيرى از مضامين تاريخى, اجتماعى, اخلاقى, مدحى, هزلى, ليريك و… و پيراستن اين قالب ها به عناصر هنرى شعر كلاسيك در چنان جايگاهى است كه مانندش را نه در روزگار ما كه در تاريخ شعر ايران نيز كم مى توان يافت. او اگرچه شعر نو را در صورت, تجربه نكرد, اما بدايع هنرى و زبانى اش و نيز گريز گه گاهش به قالب هاى دورانِ گذار شعر فارسى از كهنه به نو و نيز تصنيف هاى بعضاً ماندگارش, از او چهره اى معاصر ساخته است. بهار, مرد سياست و تاريخ و روزنامه نگارى نيز بود و حضور دادخواهانه و مردم گرايانه او در اين عرصه ها, در شعرش نيز بازتاب يافته است و هم از اين رو ديوان شعر او, دست مايه اى براى پژوهش موشكافانه در تاريخ معاصر نيز هست و كارش نه ارزش هنرى صرف كه جايگاه تاريخى نيز دارد. تسلط عالمانه بهار بر زبان هاى فارسى و عربى و پهلوى و برخى ديگر از گرايش هاى زبانى هند و ايرانى باستان و نيز قاموس گسترده و محفوظ واژگانش به شعر او اهميت زبان شناسانه نيز بخشيده است و بسا كه بسامدى كردن سروده هايش, دستاورد ديگرى باشد در اين حوزه از فعاليت هاى فرهنگى. مطالعه پيگير, همراه با بررسى و شرح اين ديوان از ضرورت هاى فرهنگى روزگار ما است و ما فرهيختگان ايران را به فعاليت تازه اى در اين زمينه مى خوانيم.)١٧
راقم سطور ـ به سهم خود ـ به حضرت همه آنان كه به نحوى در تدوين و چاپ اين اثر ارزشمند و نفيس, دستى داشته اند, عرض سپاس و امتنان دارد و به حتم اين سپاس و امتنان بر زبان همه ادب دوستان, به ويژه ادب پژوهانى كه قلّه هاى شعر فارسى را مى پژوهند, نيز هست.پاورقي:
١. برگرفته از مقاله آقاى على اكبر عطرفى در دائرةالمعارف تشيع, جلد٣, ص٥١١ و٥١٢.
٢. چاپ حاضر, ج١,ص٩.
٣. همان.
٤. همان, ص٣٨.
٥. همان, ص٢٩١.
٦. همان, ص٣١٤.
٧. همان, ص٣٥٣.
٨. همان, ص٤١٥.
٩. همان, ج٢, ص١٧.
١٠. همان, ج٢, ص٢٩.
١١. همان,ج٢, ص٢٩٤.
١٢. همان,ج٢, ص٣٨٢.
١٣. همان,ج٢, ص٤١٤.
١٤. همان, ج٢, ص٤٠٩.
١٥. همان, ص٤١٢ و٤١٣.
١٦. همان, ج١, ص٥٣٨.
١٧. همان, ج٢, عبارت ناشر در پشت جلد.